خرید بک لینک
دوستای من عشق مردم آزاری و عشق وحالن ... عاشق اینن تو خیابون ماشین عروس ببینن ...سریع میرن با ماشین جلوی جلو ...هی بوق بوق و چراغ... تازه اخرشم اهنگایی رومیزارن و صداشون بلند میکنن که توشون میکه عشقم داره عروس میشه و عشقمو بردن ...خخخخخ بعد تازه میرن کنار ماشین عروس خخخخ سر پیتزا سفارش دادن با پیک هم همینطورن ... زنگ میزنن اول ۱۱۸ با لهجه ی شهرستانی شماره رو میپرسن ... بعد زنگ میزنن پیتزا فروشی

برچسب: دوستای, نویسنده: آریا رضاپور تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 19:24

گفته بودم پلیس جلومون رو بخاطر یه چیز کوچیک گرفت ... اینکه یه ده متر خلاف رفتیم جاده رو ... البته اون مسیر رفت و آمد بود و همه میرفتن ... مام مثل همه ...مه ما رو بخاطر اون ماشینمون رو خابوند ... حالا امروز ماشین گشت همون کلانتری با موتوریش همون تیکه رو داشت خلاف میرفت .... بد جور اعصابم ریخت بهم توی تاکسی بودم خاستم ازش فیلم بگیرم ... بعد بهش بگم وایسا و صداشونو ضبط کنم .... چه دلیلی داره وقتی ماش

برچسب: کردیم,طلبکار, نویسنده: آریا رضاپور تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 19:24

خدایا لااقل امشب ...

دیشب و پریشب که زندم گذاشتی ...

لااقل امشب راحتم کن ...

اقا من میخام بمیرم مشکلش کجاس ...

بخای اینجوری عذابم بدی ازت ناامید میشم خدا...

برچسب: لااقل, نویسنده: آریا رضاپور تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 19:24

خدا کنه خوب باشه ...

عشقتو توی دانشگاه دیدم ...

خودتم اومدی ...

نمیدونم کی پروژه تو ارائه میدی ...

خدا کنه قبل ارائه پروژه نبینمت تا حالم خراب نشه ...

موفق باشی ...

برچسب: ارائه,پروژه,کارشناسیمه, نویسنده: آریا رضاپور تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 19:24

پس کی من میمیرم اخه اَه ...خسته شدم خدا

برچسب: نویسنده: آریا رضاپور تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 19:24

خدایا بسه تمومش کن ... نمیتونم زندگی کنم ...کاش بمیرم ...

برچسب: خدایا,تمومش, نویسنده: آریا رضاپور تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 19:24

درسته قرار بود ازت ننویسم ولی چون اینجا یه جای خاصه نتونستم ننویسم ...

الان جاییم که اولین بار بهت گفتم دوستت دارم ...

درست کنار کتابخونه ...

ساعت 6 عصر بود اون موقع ...

تو گفته بودی که بیام ...

دلم برات تنگ شده...

برچسب: قرار,اولمون, نویسنده: آریا رضاپور تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 14:03

سه و نیم سال پیش بود ... دوست ِ یکی از دوستام بود ... داشتیم همینطوری حرف میزدیم ... که کلا داشتیم شخصیت همدیگه رو دربارش میگفتیم ... هر کی درباره اون یکی نظر میداد ... تا اینکه نوبت من شد ...میخاستن شخصیت منو توضیح بدن ... یکیشون گفت ابوالفضل همیشه چهره اش نورنانیه خخخخ یعنی من ترکیدم ...گفتم چرا ... گفت لابد چون نماز میخونی و فلان وفلان ...خیلیم جدی بوداااا بعد دوباره نوبت اون یکی بود گفت م

برچسب: دوستم,افتادم, نویسنده: آریا رضاپور تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 14:03

این پستو نمینویسم که بگم خیلی ادم خوبیم ... فقط بخاطر حس ناراحتی دیشب و حس خوبی که امروز صبح گرفتم مینویسم ... دیشب بعد از اینکه پریشب شام خورده بودم تا خود دیشب دیگه هیچی نخورده بودم ...که دوستم گفت بریم پیتزا ستاره ابی .. گفتم چرا که نریم زنگ زدیم به اون یکی رفیقمون گفت باشگاه هستش و نمیتونه بیاد باز زنگ زدیم به یکی دیگه گفت بیایین تو خیابونم برم دارین ... خلاصه رفتیم و جا دوستان خالی پیتزا

برچسب: دخترک,دیشب,کوجولوی, نویسنده: آریا رضاپور تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 14:03

یه بار اینجا میگم دیگه نمیخام هر بار توضیح بدم ...

من اهل سنت هست مذهبم ...

شاید بعضی دوستان خوششون نیاد ...

شاید بعضیا هم مذهبم باشن ...

ولی بخاطر یه سری مسائل گفتم بگم بهتره...

برچسب: مذهبم, نویسنده: آریا رضاپور تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 14:03

امروز نشستم پیاماتو خوندم ...

پیامایی که اخر ترم فرستادی ...

دقت کردی همیشه بعد از یه مدت که پیام میدی خودت مهربونی ...

از بحث های درسی شروع میشه و سعی میکنی رابطه عادی بشه...

احرشم به بحث علاقه من میرسه و بازم بلاک ...

همیشه دوس داری یا ناخوداگاه چیزی میگی که بهم یاداوری کنی از دست دادمت ...

اینبار برگردی از اولش فقط منم که میپرسم از دلیل کاراتو ...

برچسب: بازم,خوندنه,پیامات, نویسنده: آریا رضاپور تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 14:03

بابام از اون ادما بود که رفیقای خیلی خوبی داره .. از دوران تحصیل و کارش ... بابام بین دوستاش خیلی محبوب بود بخاطر مرام و معرفتش ... بعد فوت بابا ...دوستاش یه برادر رو از دست دادن نه یه دوست ... امشب یکی از دوستای قدیمیش ... بعد از تقریبا سه سال و نیم از فوت بابا ... ساعت یازده و نیم شب ... وقتی اتفاقی عکسشو توی گوشی خودش میبینه ... عین یه ابر بهاری گریه میکنه ...جوری که انگار امروز رفته ... د

برچسب: رفقای,بابا, نویسنده: آریا رضاپور تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 14:03

دوستم دوست داره خاننده شه ...

بایه میکروفن و یه لبتاب و چندتا تکست یهویی با هم ...

یه چی واس دلمون خوندیم ...

خاستین دانلود کنین

http://s9.picofile.com/file/8305891476/FRS.mp3.html

جمعه هفدهم شهریور ۱۳۹۶ | 20:26 | ابوالفضل |

برچسب: اهنگ,جدید,دوستم, نویسنده: آریا رضاپور تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 14:03

این مدت که پست نذاشتم اصن وقت نداشتم .. کارای ثبت نام ارشد وکارای بچه ها ... کلی دردسر دیگه ... دیشبم ماشینو پلیس برد پارکینگ ... فقط اعصاب خوردی ... من خیلی ارومم ولی خدا نکنه عصبی بشم ... من کلا حرف نمیزدم دوستمداشت راضیشون میکرد نبره پارکینگ ماشینو ... اخرش که دید راضی نمیشه گف خو تو هم یه کلمه بگو ... من رفتم جلو پلیسه گفتم اگه راهی هست با ما راه بیایین اخه گواهینامه رو بابایدوستم تو م

برچسب: نبودم, نویسنده: آریا رضاپور تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 14:03

گفتم امروز که حوصله ی پست گذاشتن دارم درباره اینام بنویسم ... توی مجتمعی که من زندگی میکنم ...خونه مجردی موقته برای تابستون که از فردا پس فردا میرم خوابگاه... سرایدارش دوتا دختر کوچولو داره ... یکی گمونم دو یا دو نیم ساله ..یکیم چهار یا نهایتش پنج ساله س ... همیشه که از خونه میزنم بیرون این دوتا دم در نشستن ... عین پیرزنا دیدین دم در میشینن ... خخخخ هر کی رد میشه بهشون سلام میدن ... بعضی وقتا

برچسب: دختر,کوچولو, نویسنده: آریا رضاپور تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 14:03

یه جوری حالم بده انگار تازه رفتی ....

بیشتر ار سه سال میشه که منو ترک کردی و رفتی با یکی دیگه ...

ولی هر روز انگار سخت تر میشه ... هر چقدر سعی میکنم عادت کنم نمیشه ....

بلد نیستم کنار بیام ...

روز صد بار پروفایلاتو چک میکنم ...

کاش تموم شه این حالم ...

تنهایی خیلی بده ...


[ یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۶ ] [ 9:35 ] [ ابوالفضل ] [ ]

برچسب: دارم,دپرس,میشم,افسرده, نویسنده: آریا رضاپور تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 15:26

نمیدونم اهمیت میدی یا نه ...فقط نمیتونم نگم که خیلی دلم تو رو میخاد ،... نمیتونم نگم کل وبلاگا رو میخونم و هی کامنت میزارم و هی با یکی حرف میزنم و درباره زندگیشون میپرسم ... تا فکرم ازت منحرف بشه و به چیزای دیگه فکر کنم ... ولی همیشه قبل خواب این تویی که باز به ذهنم میایی... روز شاید هزار بار پروفایل واتس اپ ..تلگرام ..تینستاگرامتو چک کنم... با اینکه میدونم هیچوقت نمیخای برگردی بازم دیووونه وار دو

برچسب: بودی,میدیدی,چقدر,حالم,میشه, نویسنده: آریا رضاپور تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 15:26

صبح شد ...دو سه تا ثبلاگ سر زدم ... چند تا کامنت براشون گذاشتم ... قبلش پروفایلاتو چک کردم .... تا دو نیم شب باهاش چت میکردی ... خوبه باز شبو کلا بیدار نبودی ...کم خوابی خیلی برات بده ... مشخصه بدنت چقدر ضعیفه اخه ... بعضی شبا یعنی خیلب شبا تا صبح بیداری ... چرا اخه ... اینقدر دوستش داری ... اصن به من مربوط نیست ...اره حتما این پست میخوندی همینو میگفتی ... ببخشید دخالت کردم ... امروز باز زنده هستم

برچسب: نویسنده: آریا رضاپور تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 15:26

دلم میخاد گوشیو و لبتابو همه چیو بشکنم خرد کنم ....سرم بد جور درد میکنه ... دارم دیوونه میشم ... بعضی وقتا مثل الان هر کاری میکنم نمیتونم اروم شم ... نیاز دارم باشی و حرف بزنیم ... لعنتی چرا اخه نمیفهمی من دوستت دارم ... خدا یا زورت نمیرسه هان؟؟ نمیتونی جونمو بگیری ... اینقدرم قدرت نداری ؟؟ پس چرا میگی خدایی ... اگه نمیتونی خانومی رو بهم بدی ...اگه زورت نمیرسه ... جونمو که میتونی بگیری ... من که خ

برچسب: میخاد,گوشیو,بشکنم, نویسنده: آریا رضاپور تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 15:26

سعی میکنم از امروز دربارت دیگه پست نزارم ...

بزار ببینم چند روز دووم میارم ....

ولی ساعت صفر باید به شماره ای که ازم بلاک کردی حتما پیام بدم و روز شمار رفتن رو شماره بندازم ...

جز اون تو اینستا هم دیگه پست نمیزارم ... پروفایلاتم چک ننیکنم ...


[ دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۶ ] [ 10:22 ] [ ابوالفضل ] [ ]

برچسب: باششه,باشششه, نویسنده: آریا رضاپور تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 15:26

میخام ادامه داستان اون روزی که مشهد بودیم رو بگم ... فک کنم تا جایی که تو حیاط مدرسه خوابیدیم رو گفته بودم ...خلاصه صبح که بیدار شدیم وسایلا رو جمع کردیم را افتادیم سمت موج های ابی ... تو راه از یه دکه چهارتا بلیط گرفتیم و رفتیم دم در مجموعه موج های ابی ... ساعت هشت و نیم بود که رسیده بودیم ... دم درش شلووغ بود ...نگهبان گفت ساعت نه باز میشه باید صبر کنید ... مام رفتسم رو به رو مجموعه یه پارکی بود

برچسب: مونده,مشهد, نویسنده: آریا رضاپور تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 15:26

بعد از اینکه از موج های ابی اومدیم بیرون راه افتادیم سمت حرم امام رضا... وقتی رسیدیم نزدیکای حرم خیلی ترافیک بود رفتیم سمت پارکینگ شماره 3 کلی دنبال پارکینگ گشتیم نبود مجبور شدیم اینجا پارک کنیم ... حالا هر چی جای پارک میگشتیم نبود که نبود ... یه جا پارک بود که یه اقایی وسطش نشسته بود نمیذاشت کسی پارک کنه ... دوستم که پشت فرمون بود رفت سمت جای پارکش و به ما گفت مثلا من یارو رو نمیبینم رفت سمت جا پ

برچسب: مشهد, نویسنده: آریا رضاپور تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 15:26

من رنگ کار نیستما ... ولی چون بیکار بودم رفتم واس داداشش که استادمون بود تخت تو حیاطشو رنگ کردم ... بعد اون یکی دادششم گفت بیا برا منم رنگ کن ...منم یه دقیقه مکث نکردم پای رفاقتم گفتم باشه من که بیکارم ... گفتم فقط یه داداشت بگو صبح بیاد دنبالم وسایلم اماده کنه ... حالا زنگ میزنه کجایی میگم خونه ... میگه نرفتی خونه داداشم ... میگم مگه اومدی دنبالم ؟؟؟ میگه تنبلیتو پای من نزار و گوشیو قطع میکنه ...

برچسب: طلبکاری,دوستم, نویسنده: آریا رضاپور تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 15:26

آقای سردرد اسمیه که دوستام روم گذاشتم ... از بس که همش سر درد دارم ... امروزم از اون روزا بود که سردردم فوق العاد زیاد بود ... تا الان بیرون بودم ... اونقدر حالم بد شد که خون دماغ شدم و وضع فاجعه شد کهدوستم فوری منو رسوند... یکم اب به سر و صورتم زدم حالم جا بیاد ... هنوز سر درد دارم ولی باز بهترم ... هنوز دست میکنم تو دماغم خون میاد ...اصن ولی بوی خون رو دوست دارم خخخخ فک کنم خون اشامم [ پنجشنبه د

برچسب: آقای,سردرد, نویسنده: آریا رضاپور تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 15:26

ترسیدم

برچسب: ترسیدم, نویسنده: آریا رضاپور تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 15:26

صفحه بندی